نوشته شده در چهار شنبه 9 بهمن 1392
ساعت : 18:56
نویسنده : vahid
|
|
یک خاطره جالب و شنیدنی :
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان!
روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود!
معلوم بود با هم دوستن،
اتفاقی چشمم به چشم دختره افتاد!
قشنگ معلوم بود پسره عاشق دخترست،
دختره شروع کرد به آمار دادن!
سرمو انداختم پایین,
دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.
خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم!
با نگاهش قبول کرد،
بلند شدن،پسره جلو رفت که حساب کنه!
دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت!
براش نوشته بودم ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیـــــــلی پَستی...!!

:: برچسبها:
خیـــــــلی,
پستی,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد