نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1392
ساعت : 1:19
نویسنده : vahid
|
|

چه چیز در این جهــــان…غریبانه تر اززنی استــــ …که تنهـــــــایی اش را بغل میکند
و میپوسد…
اما..
حاضر نیست دیگر…
کسی را دوست داشته باشد…
❤
❤
❤
چه شـباهـت متـفـاوتی بـین ماسـت…!!!
تـو دل شـکـسـتـه ای ،من دلــشــکـسـتـه ام …!
❤
❤
❤
میخواهى بروى؟
نرو…
بمان…
میشکنم…
خرد میشوم…
کم می آورم…
پس بگذار بند کفشهایت را هم من ببندم…
تو همیشه سربلندباش!!
❤
❤
❤
امروز دلم میخواد فقط بگم:
.
.
.
دوست دارم،دوست داشتم،دوست خواهم داشت برای همیشه
همین
❤
❤
❤
فقط باش….
همین که هستی کافیست…!
دور از من…..!
بدون من….!
چه فرقی میکند؟؟؟
گل میخری!! خوب است!!
برای من نیست؟!
نباشد!!!
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک میشود کافیست…..
دلخوشم به این حماقت شیرین….
❤
❤
❤
صبحی که شروعش با توست،خورشید دیگر اضافیست!!!!
❤
❤
❤
دلتنگ که باشی هیچکس جز دلدارت به دادت نمیرسه….
دلداده تمام دلتنگی هاتم،،،،،
❤
❤
❤
سپرده ام
قلبم را در الکل بگذارند
و روی شیشه اش بنویسند
عشق هرگز نمی میرد !
❤
❤
❤
اونکه تودلم جاشه..با عشقی که توچشماشه
ای کاش..
مال من باشه
❤
❤
❤
وقتی هیچ چی نداری ، یعنی بهانه ای نداری
بس …
وقتی کسی ترکت کرد ، بهانه ای واسه موندن پیدا نمیشه !
❤
❤
❤
خیلـی وقــــتا می گویمــــــ
عـــــزیزدلــــــم…
گاهـــــی ازروی ادبـــــــــ……
گاهـــــــی ازدلتنگیــــــــ……
گاهــــــی ازته قلبـــــــ…..
گاهــــــــی همه جزوواژگانـــ روزمـــــره ام میشوند….
امــــا ….
ازســـــــرهرچه باشـــــــد….
تنهــــاکسی که عزیز دلــــــم استــــــــــــ ….
“تویــــــــــــی”
توکه مدتهاست عاشـــــقانه
دوســـــــــتتت دارمــــــــــ ….
❤
❤
❤
با کســ ــــی باش که
وقتایــــ ـــــی که دلت گرفته
حوصلــــ ــــه نداری
ناراحتـــ ــــی
حس میکنــــ ـــی یه دنیا غم داری
بلد باشه شادتـــ ــــــ کــنه
راه قلبـــ ــــــتو بلد باشه
تنهـــــــــ ــات نزاه………
:: موضوعات مرتبط:
پیامک:،
عاشقانه،
،
:: برچسبها:
پیامک,
عاشقانه,
اس مس,
sms,
نوشته شده در دو شنبه 25 دی 1391
ساعت : 15:0
نویسنده : vahid
|
|
نوشته شده در شنبه 23 دی 1391
ساعت : 20:39
نویسنده : vahid
|
|

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا
:: موضوعات مرتبط:
سرگرمی :،
داستان عاشقانه،
،
:: برچسبها:
داستان,
عاشقانه,
نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1391
ساعت : 12:19
نویسنده : vahid
|
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.....
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
:: موضوعات مرتبط:
سرگرمی :،
داستان عاشقانه،
،
:: برچسبها:
داستان,
عاشقانه,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد